تبليغاتX
امیدمنتظر
تقدیم به پیشگاه بقیةالله الأعظم

مقدمه: همیشه که نباید آدم عارف یا گوشه نشین باشه تا آدم بزرگی باشه !
دوستان قصه ای از یک خوب زمانه
جریانی از او نقل می کنم امیدوارم که سلامت باشد.
شبی پسر با خانواده به عروسی ای رفتند. هنگام ورود به مجلس عروسی (در مجلس عروسی موسیقی و رقص بر قرار بود) ،پسر به پدرش گفت:پدر من داخل این مجلس نمی شوم .
پدر گفت: زشت است ،بیا برویم داخل . پسر گفت پدر :اگر امام زمان این جا بود آیا داخل می شد؟
پدر به فکر فرو رفت و تصمیم به باز گشت گرفت و با صاحب مجلس خدا حافظی کرد و اصرار صاحب مجلس افاقه نکرد آنها به خانه برگشتند.
وقتی پسر خوابید در عالم رویا امام زمان را دید که به او یک قرآن داد.صبح روز بعد از هر جای قرآن از او پرسیدند او بلد بود .
یعنی امام زمان به اذن خداوند او را حافظ قرآن کرده بود .
برگرفته از:برسا(انجمن های تخصصی تبیان،حوزه علمیه)


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/29ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط منتظر  | 
یاثامن الحجج

دل بسته ام به موي تو يا ثامن الحجج

چون عاشقم بروي تو يا ثامن الحجج

*

تنها نه من گداي توام زانکه گشته است

شاهان گداي کوي تو ثامن الحجج

*

ما را بکوي خويش طلب کن که روز و شب

دارد دل آرزوي تو يا ثامن الحجج

*

پروانه سان بهر تو پر مي زند دلم

کآيد دمي به سوي تو يا ثامن الحجج

*

نام تو آشنا به لب و گفتگوي من

گرديده گفتگوي تو يا ثامن الحجج

*

آيد شميم دلکش کوي تو بر مشام

چون زنده ام به بوي تو يا ثامن الحجج

*

ديوانه ام اگر که بهشت آرزو کنم

آيم اگر به کوي تو يا ثامن الحجج

*

مجنون صفت به وادي درد آور جنون

آيم به جستجوي تو يا ثامن الحجج

*

يوسف شود محو تماشاي تو اگر

بيند رخ نکوي تو يا ثامن الحجج

ژوليده نيشابوري


+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط منتظر  | 

آزادگان درکلام امام(ره)

اسرا در چنگال دژخيمان سرود آزادي اند و احرار جهان را زمزمه مي کنند.

اسرا در چنگال دژخيمان خود سرود آزادي اند و احرار جهان آن را زمزمه مي کنند. مفقودين عزيز، محور درياي بيکران خداوندي اند و فقراي ذاتي دنياي دون در حسرت مقام والايشان در حيرتند.

2/11/62

 

***

سلام بر معلولين و مفقودين و اسراي عزيزي که افتخار اسلام و ميهن اسلامي خويش مي باشند و رحمت خداوند بر اين دامنهاي پاکي که پروراننده اين جوانان شيردل مي باشند.

 2/11/62

***

در اقدام شريف مادران بزرگواري که در دامنهاي مطهر خود چنين فرزنداني را تربيت کرده اند، چه مي توان نثار کرد؟ و براي اسيراني که در زندان هاي مخوف دشمن، شجاعانه بر سر دشمنان بشريت فرياد مي کشند، چگونه توان تعظم نمود؟

5/6/63                                                آزادگان 

***

خداوند انشاءالله اين اسراي ما را، اين کساني که محبوب ما هستند، محبوب ملت ما هستند، اين معلولين را، کساني را که آنجا در بند هستند، همه اينها را خداوند انشاءالله آزاد کند و ما را هم به وظيفه خودمان آشنا کند.

30/12/66

***

خدايا! اسرا، اين شيرمردان دربند را با سلامت و پيروزي به اوطان خود بازگردان و ما را خدمتگزار اين ملت و ملت را قدرشناس زحمات شهيدانمان گردان.

6/11/65                                              آزادگان

***                                            

در صورتي که اين حرف دروغ است و مملکت ما اين اسرا را به طور انساني، به طور اسلامي و خوب رفتار مي کند و از آنها پذيرايي مي کند.هر کسي از دنيا که مي خواهد بيايد،بيايند ببينند.

18/10/59

***

فرق است ميان آنان که با اسراي جنگي خويش که در حال جنگ با آنان به اسيري در آمده اند چون برادران خويش رفتار مي کنند با آنان که با اسرايي که از ايران گرفته اند و اکثر آنها مردم عرب روستاها يا شهر بوده و در جنگ دخالت نداشته اند دژخيمانه رفتار مي کنند.

29/11/61

***

ما با اسرا عملي کرديم که هيچ کس با اسراي خودش آن عمل را نمي کند.ما مثل برادر هاي خودمان با آنها عمل کرديم در صورتي که اسرايي که از ما آنها گرفتند تحت شکنجه هستند.حتي وزير نفت ما الان تحت شکنجه است.

22/11/59


+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط منتظر  | 

امام علی علیه السلام فرمودند :

صَومُ شَعبانَ یَذهَبُ بِوَسواسِ الصَّدرِ وَ بَلابِلِ القَلبِ

روزه ماه شعبان، وسواس دل و پریشانی های جان را از بین می برد.

الخصال ؛ ص 612


+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/26ساعت 6:56 قبل از ظهر  توسط منتظر  | 

میلادحضرت ابالفضل-علیه السلام

فرازهايي از زندگي حضرت ابالفضل العباس(ع) 

ميلاد فرزند شجاعت

فصل جواني

سيماي اباالفضل(ع)

در آيينه القاب

 

ميلاد فرزند شجاعت

ميلاد فرزند شجاعت ده سال پس از رحلت حضرت رسول(ص) و حضرت فاطمه(س)، وقتي علي(ع) به فكر گرفتن همسر ديگري بود، عاشورا در برابر ديدگانش بود. برادرش «عقيل » را كه در علم نسب‏ شناسي وارد بود و قبايل و تيره‏ هاي گوناگون و خصلتها و خصوصيّتهاي اخلاقي و روحي آنان را خوب مي‏شناخت طلبيد. از عقيل خواست كه: برايم همسري پيدا كن شايسته و از قبيله ‏اي كه اجدادش از شجاعان و دلير مردان باشند تا بانويي اين چنين، برايم فرزندي آورد شجاع و تكسوار و رشيد.

پس از مدّتي، عقيل زني از طايفه كلاب را خدمت اميرالمؤمنين(ع) معرفي كرد كه آن ويژگي ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نياكانش همه از دليرمردان بودند. از طرف مادر نيز داراي نجابت خانوادگي و اصالت و عظمت بود. او را فاطمه كلابيّه مي گفتند و بعدها به «امّ‏ البنين» شهرت يافت، يعني مادرِ پسران، چهار پسري كه به ‏دنيا آورد و عبّاس يكي از آنان بود.

عقيل براي خواستگاري او نزد پدرش رفت. وي از اين موضوع استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آري گفت. حضرت علي(ع) با آن زن شريف ازدواج كرد. فاطمه كلابيّه سراسر نجابت و پاكي و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتي وارد خانه علي(ع) شد، حسن و حسين (عليهماالسلام) بيمار بودند. او آنان را پرستاري كرد و ملاطفت بسيار به آنان نشان داد.

گويند: وقتي او را فاطمه صدا كردند گفت: مرا فاطمه خطاب نكنيد تا ياد غمهاي مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانيد.

ثمره ازدواج حضرت علي با او، چهار پسر رشيد بود به نامهاي: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سالها بعد در حادثه كربلا به شهادت رسيدند. عباس، قهرماني كه در اين بخش از او و خوبي‏ها و فضيلتهايش سخن ميگوييم، نخستين ثمره اين ازدواج پر بركت و بزرگترين پسر امّ البنين بود.

فاطمه كلابيه (امّ البنين) زني داراي فضل و كمال و محبّت به خاندان پيامبر بود و براي اين دودمانِ پاك، احترام ويژه ‏اي قائل بود. اين محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود كه اجر رسالت پيامبر را «مودّت اهل بيت» دانسته است(4). او براي حسن، حسين، زينب و امّ كلثوم، يادگاران عزيز حضرت زهرا (س)، مادري مي‏كرد و خود را خدمتكار آنان مي‏دانست. وفايش نيز به اميرالمؤمنين (ع) شديد بود. پس از شهادت علي(ع) به احترام آن حضرت و براي حفظ حرمت او، شوهر ديگري اختيار نكرد، با آن كه مدّتي نسبتاً طولاني (بيش از بيست سال) پس از آن حضرت زنده بود.

ايمان والاي امّ البنين و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود كه آنان را بيشتر از فرزندان خود، دوست مي‏داشت. وقتي حادثه كربلا پيش آمد، پيگير خبرهايي بود كه از كوفه و كربلا مي‏رسيد. هركس خبر از شهادت فرزندانش مي‏داد، او ابتدا از حال حسين(ع) جويا مي‏شد و برايش مهمتر بود.

عبّاس بن علي(ع) فرزند چنين بانوي حق شناس و بامعرفتي بود و پدري چون علي بن ابي طالب(ع) داشت و دست تقدير نيز براي او آينده ‏اي آميخته به عطر وفا و گوهر ايمان و پاكي رقم زده بود.

ولادت نخستين فرزند امّ البنين، در روز چهارم شعبان سال 26 هجري در مدينه بود. تولّد عباس، خانه علي و دل مولا را روشن و سرشار از اميد ساخت، چون حضرت مي‏ديدند در كربلايي كه در پيش است، اين فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ ِعلي، فداي حسينِ ِفاطمه خواهد گشت.

وقتي به دنيا آمد حضرت علي(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحيد و رسالت و دين، پيوند داد و نام او را عباس نهاد. در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامي گوسفندي را به عنوانِ عقيقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند.

آن حضرت، گاهي قنداقه عبّاس خردسال را در آغوش ميگرفت و آستينِ دستهاي كوچك او را بالا مي‏زد و بر بازوان او بوسه مي‏زد و اشك مي‏ريخت. روزي مادرش امّ البنين كه شاهد اين صحنه بود، سبب گريه امام را پرسيد. حضرت فرمود: اين دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسين، قطع خواهد شد؛ گريهء من براي آن روز است.

با تولّد عبّاس، خانه علي(ع) آميخته ‏اي از غم و شادي شد: شادي براي اين مولود خجسته، و غم و اشك براي آينده‏ اي كه براي اين فرزند و دستان او در كربلا خواهد بود.

عبّاس در خانه علي(ع) و در دامان مادرِ با ايمان و وفادارش و در كنار حسن و حسين (عليهماالسلام) رشد كرد و از اين دودمان پاك و عترتِ رسول، درسهاي بزرگ انسانيت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.

تربيت خاصّ امام علي(ع) بي‏ شك، در شكل دادن به شخصيت فكري و روحي بارز و برجستهء اين نوجوان، سهم عمده‏ اي داشت و درك بالاي او ريشه در همين تربيتهاي والا داشت.

روزي حضرت امير(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زينب (س) هم حضور داشت. امام به اين كودك عزيز گفت: بگو يك. عبّاس گفت: يك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداري كرد و گفت: شرم مي‏كنم با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده ‏ام دو بگويم. حضرت از معرفت اين فرزند خشنود شد و پيشاني عبّاس را بوسيد(10).

استعداد ذاتي و تربيت خانوادگي او سبب شد كه در كمالات اخلاقي و معنوي، پا به پاي رشد جسمي و نيرومندي عضلاني، پيش برود و جواني كامل، ممتاز و شايسته گردد. نه‏ تنها در قامت رشيد بود، بلكه در خِرد، برتر و درجلوه‏ هاي انساني هم رشيد بود. او مي‏دانست كه براي چه روزي عظيم، ذخيره شده است تا در ياري حجّت خدا جان نثاري كند. او براي عاشورا به دنيا آمده بود.

عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگي داشت و از نفسهاي پاك و عنايتهاي ويژه علي(ع) و مادرش امّ البنين برخوردار شده بود. امّ البنين هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پيامبر را يكجا داشت و در ولا و دوستي آنان، مخلص و شيفته بود. از آن سو نزد اهل بيت هم وجهه و موقعيّت ممتاز و مورد احترامي داشت. اين كه زينب كبري پس از عاشورا و بازگشت به مدينه به خانه او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به اين مادرِ داغدار تسليت گفت و پيوسته به خانه او رفت و آمد مي‏كرد و شريك غمهايش بود، نشانِ احترام و جايگاه شايسته او در نظر اهل‏بيت بود

فصل جواني

فصل جواني از روزي كه عبّاس، چشم به جهان گشوده بود اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين را در كنار خود ديده بود و از سايه مهر و عطوفت آنان و از چشمه دانش و فضيلتشان برخوردار و سيراب شده بود.

چهارده سال از عمر عبّاس در كنار علي(ع) گذشت، دوراني كه علي(ع) با دشمنان درگير بود. گفته‏ اند عبّاس در برخي از آن جنگها شركت داشت، در حالي كه نوجواني در حدود دوازده ساله بود، رشيد و پرشور و قهرمان كه در همان سنّ و سال حريف قهرمانان و جنگاوران بود. علي(ع) به او اجازه پيكار نمي‏داد،(13) به امام حسن و امام حسين هم چندان ميدانِ شجاعت نمايي نمي‏داد. اينان ذخيره‏ هاي خدا براي روزهاي آينده اسلام بودند و عبّاس مي‏بايست جان و توان و شجاعتش را براي كربلاي حسين نگه دارد و علمدار سپاه سيدالشهدا باشد.

برخي جلوه ‏هايي از دلاوري اين نوجوان را در جبهه صفّين نگاشته ‏اند. اگر اين نقل درست باشد، ميزان رزم آوري او را در سنين نوجواني و دوازده سالگي نشان مي‏دهد.

در يكي از روزهاي نبرد صفّين، نوجواني از سپاه علي(ع) بيرون آمد كه نقاب بر چهره داشت و از حركات او نشانه‏ هاي شجاعت و هيبت و قدرت هويدا بود. از سپاه شام كسي جرأت نكرد به ميدان آيد. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاويه يكي از مردان سپاه خود را به نام «ابن شعثاء»كه دليرمردي برابر با هزاران نفر بود صدا كرد و گفت: به جنگ اين جوان برو. آن شخص گفت: اي امير، مردم مرا با ده هزار نفر برابر مي‏دانند، چگونه فرمان مي‏دهي كه به جنگ اين نوجوان بروم؟ معاويه گفت: پس چه كنيم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، يكي از آنان را مي‏فرستم تا او را بكشد. گفت: باشد. يكي از پسرانش را فرستاد، به دست اين جوان كشته شد. ديگري را فرستاد، او هم كشته شد. همهء پسرانش يك به يك به نبرد اين شير سپاه علي(ع) آمدند و او همه را از دم تيغ گذراند.

خود ابن شعثاء به ميدان آمد، در حالي كه ميگفت: اي جوان، همهء پسرانم را كشتي، به خدا پدر و مادرت را به عزايت خواهم نشاند. حمله كرد و نبرد آغاز شد و ضرباتي ميان آنان ردّ و بدل گشت. با يك ضربت كاري جوان، ابن ‏شعثاء به خاك افتاد و به پسرانش پيوست. همهء حاضران شگفت زده شدند. اميرالمؤمنين او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهره‏اش كنار زد و پيشاني او را بوسه زد. ديدند كه او قمر بني هاشم عباس بن علي(ع) است.

نيز آورده‏ اند در جنگ صفين، در مقطعي كه سپاه معاويه بر آب مسلّط شد و تشنگي، ياران علي(ع) را تهديد مي‏كرد، فرماني كه حضرت به ياران خود داد و جمعي را در ركاب حسين(ع) براي گشودن شريعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علي هم در كنار برادرش و يار و همرزم او حضور داشته است.

اينها گذشت و سال چهلم هجري رسيد و فاجعهء خونين محراب كوفه اتّفاق افتاد. وقتي علي(ع) به شهادت رسيد، عباس بن علي چهارده ساله بود و غمگينانه شاهد دفن شبانه و پنهاني اميرالمؤمنين(ع) بود. بي شك اين اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختي آزرد. امّا پس از پدر، تكيه گاهي چون حسنين (عليهماالسلام) داشت و در سايه عزّت و شوكت آنان بود. هرگز توصيه‏ اي را كه پدرش در شب 21 رمضان درآستانه شهادت به عباس داشت از ياد نبرد. از او خواست كه در عاشورا و كربلا حسين را تنها نگذارد. مي‏دانست كه روزهاي تلخي در پيش دارد و بايد كمر همّت و شجاعت ببندد و قرباني بزرگ مناي عشق دركربلا شود تا به ابديّت برسد.

ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهايي كه برادرش امام حسن مجتبي(ع) به امامت رسيد، حيله گري‏هاي معاويه، آن حضرت را به صلح تحميلي وا داشت. ستمهاي امويان اوج گرفته بود. حجربن عدي و يارانش شهيد شدند؛ عمروبن حمق خزاعي شهيد شد، سختگيري به آل علي ادامه داشت. در منبرها وعّاظ و خطباي وابسته به دربارِ معاويه، پدرش علي(ع) را ناسزا ميگفتند. عباس بن علي شاهد اين روزهاي جانگزاي بود تا آن كه امام حسن به شهادت رسيد. وقتي امام مجتبي، مسموم و شهيد شد، عباس بن علي 24 سال داشت. باز هم غمي ديگر برجانش نشست.

پس از آن كه امام مجتبي(ع) بني هاشم را در سوگ شهادت خويش، گريان نهاد و به ملكوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار ديگر تجربه رحلت رسول خدا و فاطمه زهرا وعلي مرتضي را تكرار كردند و غمهايشان تجديد شد. عباس بن علي نيز ازجمله كساني بود كه با گريه و اندوه براي برادرش مرثيه خواند و خاك عزا بر سر و روي خود افكند ...

اين سالها نيز گذشت. عباس بن علي(ع) زير سايه برادر بزرگوارش سيدالشهدا(ع) و در كنار جوانان ديگري از عترت پيامبر خدا مي‏زيست و شاهد فراز و نشيبهاي روزگار بود.

عباس چند سال پس از شهادت پدر، در سنّ هجده سالگي در اوائل امامت امام مجتبي با لُبابه، دخترعبدالله بن عباس ازدواج كرده بود. ابن عباس راوي حديث و مفسّر قرآن و شاگرد لايق و برجسته علي(ع) بود. شخصيّت معنوي و فكري اين بانو نيز در خانه اين مفسّر امّت شكل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از اين ازدواج دو فرزند به نامهاي «عبيدالله» و «فضل» پديد آمد كه هر دو بعدها از عالمان بزرگ دين و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نيز كساني بودند كه در شمار راويان احاديث و عالمان دين در عصر امامان ديگر بودند و اين نور علوي كه در وجود عباس تجلّي داشت، در نسلهاي بعد نيز تداوم يافت و پاسداراني براي دين خدا تقديم كرد كه همه از عالمان و عابدان و فصيحان و اديبان بودند.

عباس درهمه دوران حيات، همراه برادرش حسين(ع) بود و فصل جواني ‏اش در خدمت آن امام گذشت. ميان جوانان بني‏ هاشم شكوه و عزّتي داشت و آنان بر گرد شمع وجود عباس، حلقه‏ اي از عشق و وفا به وجود آورده بودند و اين جمعِ حدوداً سي نفري، در خدمت و ركاب امام حسن و امام‏ حسين همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شكوه اين جوانان، به ويژه از صولت و غيرت و حميّت عباس سخن بود.

آن روز هم كه پس از مرگ معاويه، حاكم مدينه مي‏خواست درخواست و نامه يزيد را درباره بيعت با امام حسين(ع) مطرح كند و ديداري ميان وليد و امام در دارالاماره انجام گرفت، سي نفر از جوانان هاشمي به فرماندهي عباس‏ بن علي(ع) با شمشيرهاي برهنه، آماده و گوش به فرمان، بيرون خانه وليد و پشت در ايستاده بودند و منتظر اشاره امام بودند كه اگر نيازي شد به درون آيند و مانع بروز حادثه ‏اي شوند. كساني هم كه از مدينه به مكه و از آن‏جا به كربلا حركت كردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند.

اينها، گوشه‏ هايي از رخدادهاي زندگي عباس در دوران جواني بود تا آن كه حماسه عاشورا پيش آمد و عباس، وجود خود را پروانه ‏وار به آتشِ عشقِ حسين زد و سراپا سوخت و جاودانه شد درود خدا و همهء پاكان بر او باد.

سيماي اباالفضل(ع)

سيماي اباالفضل(ع (هم چهره عباس زيبا بود، هم اخلاق و روحيّاتش. ظاهر و باطن عباس نوراني بود و چشمگير و پرجاذبه. ظاهرش هم آيينه باطنش بود. سيماي پر فروغ و تابنده ‏اش او را همچون ماه، درخشان نشان مي‏داد و در ميان بني هاشم، كه همه ستارگانِ كمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از اين رو او را «قمر بني هاشم» ميگفتند.

در ترسيم سيماي او، تنها نبايد به اندام قوي و قامت رشيد و ابروان كشيده و صورت همچون ماهش بسنده كرد؛ فضيلتهاي او نيز، كه درخشان بود، جزئي از سيماي اباالفضل را تشكيل مي‏داد. از سويي نيروي تقوا، ديانت و تعهّدش بسيار بود و از سويي هم از قهرمانان بزرگ اسلام به‏ شمار مي‏ آمد. زيبايي صورت و سيرت را يكجا داشت. قامتي رشيد و بر افراشته، عضلاتي قوي‏ و بازواني ستبر وتوانا و چهره ‏اي نمكين و دوست داشتني داشت. هم وجيه بود، هم مليح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهايي داشت.

وقتي سوار بر اسب مي‏شد، به خاطر قامت كشيده ‏اش پاهايش به زمين مي‏رسيد و چون پاي در ركاب اسب مي‏نهاد، زانوانش به گوشهاي اسب مي‏رسيد. شجاعت و سلحشوري را از پدر به ارث برده بود و در كرامت و بزرگواري و عزّت نفس و جاذبه سيما و رفتار، يادگاري از همه عظمتها و جاذبه‏ هاي بني‏ هاشم بود. بر پيشاني‏ اش علامت سجود نمايان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاكساري در برابر «اللّه» حكايت مي‏كرد. مبارزي بود خدا دوست و سلحشوري آشنا با راز و نيازهاي شبانه.

قلبش محكم و استوار بود همچون پاره آهن. فكرش روشن و عقيده ‏اش استوار و ايمانش ريشه ‏دار بود. توحيد و محبّت خدا در عمق جانش ريشه داشت. عبادت و خداپرستي او آن چنان بود كه به تعبير شيخ صدوق: نشان سجود در پيشاني و سيماي او ديده مي‏شد.

ايمان و بصيرت و وفاي عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود كه امامان شيعه پيوسته از آن ياد مي‏كردند و او را به عنوان يك انسان والا و الگو مي ‏ستودند. امام سجاد(ع) روزي به چهره «عبيدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه كرد و گريست. آنگاه با ياد كردي از صحنه نبرد اُحد و صحنه كربلا از عموي پيامبر (حمزه سيدالشهدا) و عموي خودش (عباس‏ بن علي) چنين ياد كرد:

«هيچ روزي براي پيامبر خدا سخت‏تر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمويش حضرت حمزه كه شير دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسيد. بر حسين بن علي(ع) هم روزي سخت‏تر از عاشورا نگذشت كه در محاصره سي ‏هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان مي‏پنداشتند كه با كشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزديك مي‏شوند و سرانجام، بي ‏آن‏كه به نصايح و خيرخواهي هاي سيدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند.»

 آنگاه در يادآوري فداكاري و عظمت روحي عباس(ع) فرمود:

«خداوند،عمويم عباس را رحمت كند كه در راه برادرش ايثار و فداكاري كرد و از جان خود گذشت، چنان فداكاري كرد كه دو دستش قلم شد. خداوند نيز به او همانند جعفربن ابي‏طالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا كرد كه با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز مي‏كند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتي دارد بس بزرگ، كه همه شهيدان در قيامت به مقام والاي او غبطه مي‏خورند و رشك مي‏برند.»

بصيرت و شناخت عميق و پايبندي استوار به حق و ولايت و راه خدا از ويژگي هاي آن حضرت بود. در ستايشي كه امام صادق(ع) از او كرده است بر اين اوصاف او انگشت نهاده و به‏ عنوان ارزش‏هاي متبلور در وجود عبّاس، ياد كرده است:

«كان عمُّنا العبّاسُ نافذ البصيره صُلب الايمانِ، جاهد مع ابي‏عبدالله(ع) وابْلي’ بلاءاً حسناً ومضي شهيداً(26)؛

عموي ما عباس، داراي بصيرتي نافذ و ايماني استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد كرد و آزمايش خوبي داد و به شهادت رسيد.»

بصيرت و بينش نافذ و قوي كه امام در وصف او به كار برده است، سندي افتخار آفرين براي اوست. اين ويژگي‏هاي والاست كه سيماي عباس بن علي را درخشان و جاودان ساخته است. وي تنها به عنوان يك قهرمانِ رشيد و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضايل علمي و تقوايي او و سطح رفيع دانش او كه از خردسالي از سرچشمه علوم الهي سيراب و اشباع شده بود، نيز درخور توجّه است. تعبير «زُقّ العِلْم زقّاً» كه در برخي نقلها آمده است، اشاره به اين حقيقت دارد كه تغذيه علمي او از همان كودكي بوده است.

افتخار بزرگ عباس بن علي اين بود كه در همه عمر، در خدمتِ امامت و ولايت و اهل‏بيت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسين(ع) نقش حمايتي ويژه اي داشت و بازو و پشتوانه و تكيه گاه برادرش سيدالشهدا بود و نسبت به آن حضرت، همان جايگاه را داشت كه حضرت امير نسبت به پيامبر خدا داشت. در اين زمينه به مقايسه يكي از نويسندگان درباره اين پدر و پسر توجه كنيد:

«حضرت عباس در بسياري از امور اجتماعي مانند پدر قد مردانگي برافراخت و ابراز فعاليت و شجاعت نمود. عباس، پشت و پناه حسين بود مانند پدرش كه پشت و پناه حضرت رسول الله بود. عباس در جنگها همان استقامت، پافشاري، شجاعت، قوّت بازو، ايمان و اراده، پشت نكردن به دشمن، فريب دادن و بيم نداشتن از عظمت حريف و انبوهي دشمن را كه پدرش درجنگهاي اُحد، بدر، خندق، خيبر و غيره نشان داد، در كربلا ابراز داشت.

عباس، همانطور كه علي(ع) هميان نان و خرما به دوش ميگرفت و براي ايتام و مساكين مي‏برد، او به اتفاق و امر برادر، بسياري از گرسنگان مكّه و مدينه را به همين ترتيب اطعام مي‏نمود. عباس، مانند علي(ع) كه باب حوايج دربار پيغمبر بود و هركس روي به ساحت او مي‏كرد، اوّل علي را مي‏خواند، باب حوايج در استان امام حسين بود و هركس براي رفع حوايج به دربار حسين (ع) مي‏شتافت، عباس را مي‏خواند.

عباس مانند پدر كه در بستر پيغمبر خوابيد و فداكاري كرد در راه پيغمبر، در روز عاشورا براي اطفال و آب آوردن فداكاري كرد. عباس مانند پدر كه در حضور پيغمبر شمشير مي‏زد، در حضور برادر شمشير زد تا از پاي در آمد. عباس، همان‏طور كه پدرش به تنهايي به دعوت دشمن رفت، به‏ تنهايي براي مهلت به طرف خيل دشمن حركت فرموده و مهلت گرفت.»

در آيينه القاب

در آيينه القابغير از نام، كه مشخّص كننده هر فرد از ديگران است، صفات و ويژگي‏هاي اخلاقي و عملي اشخاص نيز آنان را از ديگران متمايز مي‏كند و به خاطر آن خصوصيّات بر آنها «لقب» نهاده مي‏شود و با آن لقبها آنان را صدا مي‏زنند يا از آنان ياد مي‏كنند.

وقتي به القاب زيباي حضرت عباس مي ‏نگريم، آنها را همچون آيينه ‏اي مي‏ يابيم كه هركدام،جلوه ‏اي از روح زيبا و فضايل حضرتِ ابوفضايل را نشان مي‏دهد. القاب حضرت عباس، برخي در زمان حياتش هم شهرت يافته بود، برخي بعدها بر او گفته شد و هر كدام مدال افتخار و عنوان فضيلتي است جاودانه.

چه زيباست كه اسم، با مسمّي و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هركس شايسته و درخور لقب و نام و عنواني باشد كه با آن خوانده و ياد مي‏شود.

نام اين فرزند رشيد اميرالمؤمنين «عباس» بود، چون شيرآسا حمله مي‏كرد و دلير بود و در ميدانهاي نبرد، همچون شيري خشمگين بود كه ترس در دل دشمن مي‏ريخت و فريادهاي حماسي‏اش لرزه بر اندام حريفان مي‏افكند.

كُنيه‏ اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به اين جهت كه فضل، نام پسر او بود، هم به اين جهت كه در واقع نيز، پدر فضيلت بود و فضل و نيكي زاده او و مولود سرشت پاكش و پرورده دست كريمش بود.

او را «ابوالقِربه» (پدر مشك) هم ميگفتند به خاطر مشكِ آبي كه به دوش ميگرفت(33) و از كودكي ميان بني هاشم سقّايي مي‏كرد(34)«سقّا» لقب ديگر اين بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر كربلا، ساقي كاروانيان و آب آور لب تشنگان خيمه‏ هاي ابا عبدالله(ع) بود و يكي از مسؤوليتهايش در كربلا تأمين آب براي خيمه‏ هاي امام بود و وقتي از روز هفتم محرّم، آب را به روي ياران امام حسين(ع) بستند، يك بار به همراهي تني چند از ياران، صف دشمن را شكافت و از فرات آب به خيمه‏ ها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب آوري براي كودكان تشنه به شهادت رسيد(35) (كه در آينده خواهد آمد). او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، كه همه از ساقيانِ حجاج بودند.علي(ع) نيز ان همه چاه و قنات حفر كرد تا تشنگان را سيراب سازد. در روز صفّين هم سپاه علي(ع) پس از استيلا بر آب، سپاه معاويه را اجازه داد كه از آن بنوشد تا شاهدي بر فتوّت جبهه علي(ع) باشد. عباس، تداوم آن خط و اين مرام و استمرار اين فرهنگ و فرزانگي است. دركربلا هم منصب سقّايي داشت تا پاسدار شرف باشد.

لقب ديگرش «قمر بني هاشم» بود. در ميان بني هاشم زيباترين و جذاب‏ترين چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار مي‏درخشيد.

او با عنوانِ «باب الحوائج» هم مشهور است. استان رفيعش قبله گاه حاجات است و توسّل به آن حضرت، برآورنده نياز محتاجان و دردمندان است. هم در حال حيات درِ رحمت و بابِ حاجت و چشمه كرم بود و مردم حتي اگر با حسين(ع) كاري داشتند از راه عباس وارد مي‏شدند، هم پس از شهادت به كساني كه به نام مباركش متوسّل شوند، عنايت خاصّ دارد و خداوند به پاسِ ايمان و ايثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را بر مي‏ آورد. بسيارند آنان كه با توسّل به استان فضل اباالفضل(ع) و روي آوردن به درگاه كرم و فتوّت او، شفا يافته‏ اند يا مشكلاتشان برطرف شده و نيازشان بر آمده است. دركتابهاي گوناگون، حكايات شگفت وخواندني از كرامت حضرت اباالفضل(ع) نقل شده است. خواندن و شنيدن اين گونه كرامات (اگر صحيح و مستند باشد) بر ايمان وعقيده و محبّت انسان مي‏افزايد.

او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. اين لقب در ارتباط با نقش پرچمداري عباس در كربلاست. وي فرمانده نظامي نيروهاي حق در ركاب امام حسين(ع) بود و خود سيّدالشهدا او را با عنوانِ «صاحب لواء» خطاب كرد كه نشان‏ دهنده نقش علمداري اوست «عبدصالح» (بنده شايسته) لقب ديگري است كه در زيارتنامه او به چشم مي‏خورد، زيارتنامه ‏اي كه امام صادق(ع) بيان فرموده است. اين كه يك حجّت معصوم الهي، عباسِ شهيد را عبدصالح و مطيع خدا و رسول و امام معرفي كند، افتخار كوچكي نيست.

يكي ديگر از لقبهايش «طيّار» است، چون همانند عمويش جعفر طيّار به جاي دو دستي كه از پيكرش جدا شد، دو بال به او داده شده تا در بهشت بال در بال فرشتگان پرواز كند. اين بشارت را پدرش اميرالمؤمنين(ع) در كودكي عباس، آن هنگام كه دستهاي او را مي‏بوسيد و مي گريست به اهل خانه داد تا تسلاي غم و اندوه آنان گردد...

منبع :پایگاه اطلاع رسانی حضرت اباالفضل (ع)


+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/26ساعت 6:53 قبل از ظهر  توسط منتظر  | 

میلادامام حسین-علیه السلامتولد امام حسين (ع)

به روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت (1) دومين فرزند برومند حضرت على و فاطمه، كه درود خدا بر ايشان باد، در خانه‏ ى وحى و ولايت، چشم به جهان گشود.

چون خبر ولادتش به پيامبر گرامى اسلام (ص) رسيد، به خانه‏ ى حضرت على و فاطمه (ع) آمد و اسماء (2) را فرمود تا كودكش را بياورد.اسماء او را در پارچه‏ اى سپيد پيچيد و خدمت رسول اكرم (ص) برد،آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت (3).

به روزهاى اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش، امين وحى الهى، جبرئيل، فرود آمد و گفت:

سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا، اين نوزاد را به نام ‏پسر كوچك هارون‏ «شبير» (4) كه به عربى‏«حسين‏» خوانده مى‏شود، نام بگذار. (5) چون على (ع) براى تو بسان هارون براى موسى بن عمران است جز آنكه تو خاتم پيغمبران هستى.

و به اين ترتيب نام پر عظمت ‏«حسين‏» از جانب پروردگار، براى دومين فرزند فاطمه انتخاب شد.

به روز هفتم ولادتش، فاطمه‏ زهرا كه سلام خداوند بر او باد، گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقيقه (6) كشت، و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موى سر او نقره صدقه داد. (7)

 

حسين و پيامبر (ص)

از ولادت حسين بن على (ع) كه در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص) كه شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفى كه پيامبر راستين اسلام (ص) درباره حسين (ع) ابراز مى‏ داشت، به بزرگوارى و مقام شامخ پيشواى سوم آگاه شدند.

 

 

 

 سلمان فارسى مى ‏گويد: ديدم كه رسول خدا (ص) حسين (ع) را بر زانوى خويش نهاده او را مى ‏بوسيد و مى‏ فرمود:

تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى، تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى، تو حجت‏ خدا و پسر حجت‏خدا و پدر حجت‏هاى خدايى كه نه نفرند و خاتم ايشان، قائم ايشان (امام زمان عج) مى ‏باشد. (8)

انس بن مالك روايت مى ‏كند:

وقتى از پيامبر پرسيدند كدام يك از اهل بيت‏ خود را بيشتر دوست مى ‏دارى، فرمود:حسن و حسين را، (9) بارها رسول گرامى حسن و حسين را به سينه مى ‏فشرد و آنان را مى‏ بوييد و مى‏ بوسيد. (10)

ابو هريره كه از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است در عين حال اعتراف مى ‏كند كه:

رسول اكرم (ص) را ديدم كه حسن و حسين (ع) را بر شانه‏ هاى خويش نشانده بود و به سوى ما مى‏ آمد، وقتى به ما رسيد فرمود: هر كس اين دو فرزندم را دوست‏ بدارد مرا دوست داشته و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است. (11)

عالى ‏ترين، صميمى‏ ترين و گوياترين رابطه‏ ى معنوى و ملكوتى بين پيامبر و حسين را مى‏ توان در اين جمله‏ ى رسول گرامى اسلام (ص) خواند كه فرمود:

حسين از من و من از حسينم. (12)

 

پى‏ نوشت ها :

1. در سال و ماه و روز ولادت امام حسين (ع) اقوال ديگرى هم گفته شده است،ولى ما قول مشهور بين شيعه را نقل كرديم. ر. به. ك. اعلام الورى طبرسى ، ص 213.

2. احتمال دارد منظور از اسماء، دختر يزيد بن سكن انصارى باشد. ر. به. ك. اعيان الشيعه ، جزء 11 ، ص 167.

3. امالى شيخ طوسى ، ج 1، ص 377

4. شبر بر وزن حسن و شبير بر وزن حسين و مشبر بر وزن محسن نام پسران هارون بوده است و پيغمبر اسلام (ص) فرزندان خود حسن و حسين و محسن را به اين سه نام ناميده است- تاج العروس ج 3 ص 389، اين سه كلمه در زبان عبرى همان معنى را دارد كه حسن و حسين و محسن در زبان عربى دارد- لسان العرب ، ج 6 ، ص 60.

5.  معانى الاخبار ، ص 57.

6. در منابع اسلامى درباره عقيقه سفارش فراوان شده و براى سلامتى فرزند بسيار مؤثر دانسته شده است، ر.به.ك. وسائل الشيعه ، ج 15 ، ص 143 به بعد.

7. كافى ، ج 6 ، ص 33.

8.  مقتل خوارزمى ، ج 1 ، ص 146- كمال الدين ، صدوق ، ص 152.

9.  سنن ترمذى ، ج 5 ، ص 323.

10. ذخائر العقبى ، ص 122.

11. الاصابه ، ج 11 ، ص 330.

12. سنن ترمذى ، ج 5 ، ص 324- در اين قسمت رواياتى كه در كتاب هاى اهل تسنن آمده است نقل شد تا براى آنها هم سنديت داشته باشد.

كتاب: پيشواى سوم - حضرت امام حسين (ع)


+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/26ساعت 6:43 قبل از ظهر  توسط منتظر  | 
ما من عبد کظم غیظه الا زاده الله عز و جل عزا فی الدنیا و الاخرة(اصول کافی، ج 2، ص .110 (چاپ آخوندی) )
هیچ مؤمنی نیست که خشمش را فرو خورد مگر آنکه خداوند عزت دنیا و آخرت به وی عطا می‏فرماید .

مؤمن خشمناک که می‏تواند برای تشفی خاطرش عکس العمل نشان دهد اگر کظم غیظ به خرج بدهد در قیامت خداوند دلش را از «رضا» سرشار می‏کند.امام صادق علیه السلام می‏فرماید:

من کظم غیظا و لو شاء أن یمضیه امضاه، املأ الله قلبه یوم القیامة رضاه(همان، ص .110)

کسی که کظم غیظ می‏کند، حال آنکه قادر به اعمال خشمش هست، خداوند در روز قیامت دلش را از رضایت پر می‏کند.

در حالی که اگر به قصد تشفی خاطر عصبانی شود، دری از جهنم به روی او گشوده خواهد شد .چون در اغلب موارد، عصبانیت با ابزار معصیت توأم است.پیامبر اکرم (ص) فرمودند:

ان لجهنم بابا لا یدخله الا من شفی غیظه بمغصیة الله تعالی (المحجة البیضاء، ج 5، ص .265)

همانا برای جهنم بابی است که داخل آن نمی‏شود مگر کسی تشفی پیدا کند به معصیت خدا.

حدیث نبوی است ک می فرماید : « ألاناةُ مِنَ اللهِ و  العجلةُ مِنَ الشَّیطانِ »  ترمذی  « صبر از خداوند است و عجله از شیطان »

از سعد بن ابی وقاص روایت شده که پیامبر فرموده است : «صبر در هر چیزی نیکو است »

غزالی از حاتم اصم روایت می کند که می گفت :عجله از شیطان است جز در 5-مورد که سنت نبوی نیز بیانگر آن است .

1-طعام دادن 2-آماده کردن میت برای کفن و دفن 3-ازدواج با دختر جوان 4-باز پرداخت وام به موقع 5-توبه کردن از گناه

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط منتظر  | 

 


ما امت وسط هستیم!
پدیدآورندگان: [ نشریه ساعت صفر]
دکتر ابراهیم فیاض ، عضو هیئت علمی دانشگاه امام صادق(ع) از آن دسته مصاحبه شوندگانی است که به اصطلاح مصاحبه­گر را بر سر ذوق می­آورند و بیش از چیزی که برنامه­ریزی کرده است، می­گویند.

می­خواستیم از ایشان درباره رویکرد رسانه­ها به مهدویت سوال کنیم ولی ایشان لازمه این بحث را بیان مقدمه­های دیگری دانست.

نشست دو ساعته ما با دکتر فیاض در سالن اجتماعات دانشکده ارتباطات دانشگاه سرسبز امام صادق(ع) با نماز ظهری که میهمان دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع) بودیم، به پایان رسید، اما بحث تمام نشد و قرار شد که باز هم خدمت ایشان باشیم، در مکانی دیگر و زمانی دیگر...


آقای دکتر بحث را از اینجا شروع کنیم که ما از غرب چه می­بینیم، آنها از ما چه می­بینند؟

 مأسفانه ما همیشه خام خواریم، نفت خام می­ خوریم، معدن خام می خوریم، خاک خام داریم. همه اش خام خام. تازه هیچ چیزی ندارد، یعنی ما چیزی پخته نداریم. از جمله غرب زدگی مان هم غرب زدگی خام است. عملاً ما غرب را  کاملا نشناخته ایم.  خود غربی­ها هم این را راجع به ما می­گویند.

  مثلاً ما  به دانشگاه مان نگاه کنیم. بچه ها هیچ حرفی نمی زنند، دقیقاً استاد حرف نمی زند. کتابهایی که توی دانشگاه خوانده می شود کتابهای بسیار ضعیفی است. من در کلاسهایی که درس می دهم، به بچه ها منبع می دهم، می گویم بروید فلان کتاب را بخوانید یا فلان مقاله را بخوانید. مات می مانند که این که شما گفتید برای  45ـ 50 سال قبل است، غرب خیلی گذشته از این قصه ها. ولی متأسفانه می بینیم که بچه هایمان تا دکترا کتاب غرب را  خوانده اند یعنی ما همه چی مان خام خواریست.

 دو هفته پیش دبی بودم، بعد گذاشتم رفتم پاکستان. در دبی چند تا مسیحی را دیدم. بعد از خریدهایم و کمی گشتن در دبی من اسم آنجا را گذاشتم تمدن ویترینی. یکی از دامادهایمان که آنجا تاجر بود گفت «این تمدن ویترینی است». و گفت که ویترینی شدن نوع تمدنی است که در جهانی شدن اتفاق می افتد. یعنی چیزها در جهان دارد ویترینی  می شود. که این بحث بسیار مفصل است.

 ما هیچ چیز از اطرافمان نمی دانیم. ما از پاکستان هیچ چیز نمی دانیم. ما به پاکستان رفتیم، دیدیم دنیایی دیگر است. شما مثلاً شنیدید که پاکستان کشت و کشتار است. من یک جزء 5 درصدی از پاکستان دیدم. حالا یکسری از  بچه ها رفتند پاکستان و عکس هایی گرفته اند. دانشگاه کمکی به آنها نمی کند فقط نامه ای  به آنها می دهند که اینها دانشجویانی هستندکه مدت یک ماه می روند عکاسی، شهر به شهر، روستا به روستا، یعنی آنقدر عاشق شده اند که کار کنند. مثلا دانشجوی ما آقای صفرزاده از شما بیشتر این مطالب را می­داند چون مدام رفته و برگشته، چند سال بعد این آدم فوق لیسانسش را بگیرد، در مورد این مسائل عالم می­شود. حدود 22 یا 23 سالش است. تمام افغانستان و خاورمیانه را عکس گرفته، دیده و آمده. اگر بچه ها تمام مسائل را بشناسند حتی مسائل غرب را، این وضعیت ما نیست که آنقدر غرب زده باشیم. این خام خواری غرب است. خام خواری در خاورمیانه شناسی داریم. در کشور، شیعه شناسی داریم مشکل این است که نمی دانیم چه خبر است.

 این بی­خبری ما آگاهانه است یا ناآگاهانه؟

هر چه هست، خودمان خواسته ایم. شما بروید وزرات امور خارجه. من رفتم و با وزیر هم صحبت کردم. این وزارت مناسک خارجی است، نه وزارت امور خارجه. یعنی طوری نیست به روز کاری بکنند. چهار تا مورد که پیش می آید، آن وقت تصمیم می گیرند. من کارهای کارشناسی شان را دیدم .

 سازمان فرهنگ و ارتباطات هم همینطور . من حاضر نشدم  به آنجا هم بروم، چون رایزن های فرهنگی را می بینم. مگر خود این رایزنها کاری کنند وگرنه تهران هیچی. همه آقازاده و خانم زاده هستند، قوم و خویش هستند. مثلاً در مرکز فرهنگی پاریس از یک پسر جوان 23 و 24 ساله پرسیدم شما چه رشته ای خوانده اید؟. گفت که  من میکروبیولوژی خوانده ام. پرسیدم کجا؟. گفت دانشگاه تهران. پرسیدم اینجا چه کار می کنید؟. گفت آمده ایم کار کنیم دیگر. معلوم است چیزی در نمی آید، این خام خواری، تهی بودن است. حالا اکثر رایزن های فرهنگی و نماینده های دولت قبلی، بچه هایشان را گذاشتند و آمده اند. یعنی همان ها که ضد غرب بودند حالا غربی شدند. خلاصه ضدغربترین آدم ها، دختر و پسرشان را گذاشتند آنجا برای حساب و کتابهای خاصی درس بخوانند بعد تشریف بیاورند ایران، هر چند هم نیایند.

بین اقشار دیگر هم این است که اول منتقد غرب هستند ولی وقتی خودشان به آنجا می­روند، تحسین کننده غرب می­شوند...

 بله، همین است. مثلا تقی زاده را ببینید: او آخوند بود که بعداً جزء سازمان جاسوسی انگلستان شد. یعنی اول عاشق می شوند، بعداً ریشه اش همان غرب است و ما چون غرب را نمی شناسیم همیشه دچار مشکل می شویم. یعنی ما غرب را نشناختیم. مبنای تئوری غرب هم اساس اش دین است. یعنی دینی که مسیحیت است. گروه بندی که برای من وجود دارد، بین روسیه و غرب و اروپا و امریکا. جنگی که بین ارتودوکس و پروتستانها هست. یعنی من در این جمع ها می بینم، در بلوک بندی سیاسی که موشک ها را کجا مستقر کنند، ضد موشک ها را کجا مستقر کنند بحث دارند که مثلاً توی آذربایجان بگزارند یا نگزارند. آنجا چون ارتودوکس ها هستند متعلق به روسیه است. آنجا حیطه ی معنوی روسیه هست. چک اسلواکی و بقیه شان هم همینطور. یعنی فرقی نمی کند متعلق به آنهاست. یونان مثلاً حیات خلوت روسیه است، یوگوسلاوی حیاط خلوت روسیه است.

  چین هم حیاط خلوتش کره است، تبت است. اکثر دنیا این بحث هست. آن طرف هند هم بحثی دارد. جهان همین طوری است، غرب هم همین است و تئوری هایی که در غرب استخراج شده، تئوری دینی است. یعنی بنیانگذاری تئوری های غربی تئوری های مسیحیی است. شما غرب گرایی اعمال می کنید، ایدئالیسم و سوسیالیسم این ها همه جنبه های دینی دارند. بدون پروتستانیزم، هرگز ایدئالیسم به وجود نمی آید. چون پروتستانیزم می آید مذهب فردی را مطرح می کند و مذهب را در حوزه ی خصوصی مطرح می کند. این لیبرالیسم یعنی فرد گرایی آزادگرایی، این ها همه اش توی پروتستانیزم است.

 یعنی پایه های آن چیزی که در غرب باید بشناسی در واقع در اندیشه دینی است؟

اصلاً سوسیالیسم بدون کاتولیسیزم معنی ندارد. توی کاتولیسیزم همه چیز می شود سازمان دینی کلیسا و بلافاصله سوسیالیسم هم از این بر می آید. همین طور که 80 درصد مردم می شوند کاتولیسیم. سوسیالیسم هم در فرانسه از همان کاتولیسیزم در می آید. یعنی از همان سازمان گرایی دینی، دولت گرایی سیاسی و اقتصادی به وجود می آید. هیچ وقت سوسیالیسم در آلمان بوجود نمی آید. سوسیالیسم آلمان از فرانسه است. توی انگلستان هیچ وقت سوسیالیسم بوجود نمی آید. ما هیچ وقت روشنفکر توی انگلستان نداریم. هیچ وقت روشن فکر توی آلمان نداریم. هر کسی هم توی آلمان روشنفکری می کند، ادای فرانسوی ها را در می آورد. مثل مارکس، فویرباخ، تمام این ها ادای فرانسوی ها را در می آورند. همه اینها از حوزه های مذهبی فکرند. نکته بعد این است که بحث پیشرفت و ضد پیشرفت دو مکتب بنیادی توی غرب است. یعنی اگر تمام تفکرات غرب و تکامل گرایی آنها را نگاه کنیم، همه بحث آنگلوساکسونهاست. آنگلوساکسونهای آمریکا به انگلیس، استرالیا، کاندا، به همه جا مسلط هستند.

 بحث تکامل گرایی است، اول داروین از انگلیسی ها در می آید. بحث تجدد از انگلیسی ها در می آید. بحث توسعه همین طور. بحث جهانی شدن هم از آنگلوساکسونها در می آید. یعنی یک گروه عمده فرهنگی هستند که اغلب  به صورت متفاوت هستند، تکامل، توسعه، تجدد، جهانی شدن، این ها همه از سوی پیشرفت هستند. مدل های پیشرفت، همه ازآنگلوساکسونها در می آید. هیچ وقت جهانی شدن توی آلمان یا توی فرانسه به دست نمی آید. حوزه ی فرهنگی فرانسه پست مدرنیسم است. حوزه ی فرهنگی آلمان ها میان فرهنگی و گفتگو است، نه جهانی شدن. اینها همه با جهانی شدن مخالف هستند. هم آلمان ها مخالفند، هم فرانسوی ها. اینها همه بعد دینی دارند. مبنای همه اینها این است که در آخرالزمان هم مطرح کردند، یعنی جهانی شدن آخرش بحث آخرالزمان است. مثلاً اگر رهبری انقلاب می گوید که بمب گذاری حرم عسکریین کار سازمان جاسوسی است و استکبار گران هم عراق را اشغال کردند. یعنی آنجا چون خانه ی  امام زمان است مرکز تبلیغ  امام زمان، ویران گری اینها معنادار است. یعنی نمی تواند بی معنا باشد. یعنی جهت یافته است و حساب و کتاب دارد. معنایی که بهانه اش پست مدرنیزم است و در معنایش وجود دارد.

 غرب خام که من می گویم همین است. غرب خام غربی است که خوب نشناختیمش. ما اگر پیشرفت هگل را مطرح کنیم، آخر الزمانش را مطرح می کنیم، محال است کسی پیشرفت را مطرح کند و آخرالزمان را مطرح نکند. مارکس را که نگاه می کنم، اگر پیشرفت را مطرح می کند آخرالزمانش را هم مطرح می کند. می گوید مثلاً کمونیست ثانویه است آخرالزمان . ما می گوییم جهانی شدن، ولی اگر هیچ وقت کامل درک نکنیم که جهانی شدن از کجا آمده و به کجا می خواهد برود این بی معنی می شود. پیشرفت هم، بدون آخرالزمان اصلاً معنا ندارد. علوم انسانی هم معنا ندارد. تئوری علوم انسانی معنا ندارد . اینها همه ربط به آخرالزمان دارد. یعنی سیاست گذاری کلان یک جامعه از علوم انسانی آن جامعه رخ می دهد. به ما اول دارالفنون را دادند، علوم انسانی را ندادند. دارالفنون یعنی مرکز فنون پلی تکنیک، به ما دادند گفتند این برای شما ولی کلانش را ما تعیین می کنیم. در مشروطه به شما  می گویند تجدد. رضا شاه می گوید تجدد. محمد رضا شاه می گوید توسعه. حالا هم بعد از انقلاب، آقایانی که داریم اکثرا غرب زده هستند مثلا اطرافیان هاشمی رفسنجانی و خاتمی می گویند جهانی شدن، همه اینها که شما می گویید، بعد از انقلاب هم آنهایی که غرب گرا هستند بحث جهانی شدن را مطرح کردند. 46 تا 45 اقتصاددان، همه مبنایشان، تئوریشان این است که جهانی شدن، جهانی شدن.

 

فرموده خود شما بود کسی حق ندارد بگوید حکومت مسیحی امریکا؟

بله، یعنی مسیحیت نوکر یهودیان است. این صهیونیست مسیحیی که الان به وجود آمده مسیحیت در اختیارشان است. ببینید بی ادبی ای بوش کرد به پاپ. توی جهان امروز یک میلیارد و دویست میلیون جمعیت مسیحی داریم.  آقای بوش می آید بی ادبانه، پایش را روی پایش می اندازد. اسم پاپ را با احترام نمی برد. اینها معنا دارد دیگر، یعنی تو نوکر ما هستی. همین جنگ های صلیبی نو مسیحی ها برای یهودی ها بود. در سریال رابین هود، اول مذهبی است یعنی یهودی است که ترک می کند. وقتی یهودی ها متوجه می­شوند که جهان اسلام ضعیف شده، به آن حمله می­کنند و جنگ های صلیبی را راه می اندازند. جنگ مغول هم که می بینیم در دست یهودی هاست، در تاریخ مطالبی هست دال بر این که  یهودی ها تماس گرفتند با چنگیز مغول.

 

چیزی که روی یک ملت تاثیر می­گذارد چیست که باعث پیشرفتشان می­شود؟

 جهان­شناسی­شان است که باعث تعیین جهت یک ملت می­شود. همین است که ما گم شده ایم. یهودیت و مسیحیت دو مبنای بزرگ غرب است. حتی تئوری رقیب هم همین طور. پیشرفت مال یهودی هاست. نظریه ضد پیشرفت هم مال مسیحیت. هر چی که علوم انسانی گرفته همین است.  نیچه مسیحی است، خاص خودش است. هایدگر مسیحی است. کلاً پدیدار شناسان غالباً مسیحی اند. اگر یهودی هم باشند مسیحیت پیدا می کنند. حتی آمده اند کاتولیک شده اند، مثل مارس چلر، مثل زنیر. در جامعه شناسی، اینها از یهودی به مسیحی تبدیل شده اند تا بتوانند بحث معنویت را اجرا کنند. یعنی هر وقت معنویت گرا در تاریخ می بینید، متعلق به مسیحی هاست. هر وقت مادی گرایی و پیشرفت می بینید مال یهودی هاست. مثل مارکس، فروید که پدر مدرنیسم است. اصلاً مفهوم مدرنیسم تجدد، یک مقوله یهودی است. منتها بنیان گذارش فروید است. نامه خصوصی شان هست. من نامه ی فروید را دیدم. می گوید برو یهودی باش، از مسیحیت دوری کن. حالا امریکا این را کرده صهیونیست مسیحی، حالا جنگ شمال و جنوب امریکا، جنگ یهود و مسیحیت است. در امریکا بچه ها به اجبار می آیند عراق و در جنگ کشته می شوند. یعنی بچه های جنوب که مسیحیت گرا هستند، امروز دارند برای یهودی های شمال امریکا کشته می شوند. بچه های یهودی شمال اصلا کشته نمی شوند. پولدارند اینها، خودشان از تکزاس و نیومکزیکو می آیند.

  بدبختی مسیحیت در تاریخ همیشه این است که نوکر یهود بوده. این از پولس شروع شده، پولس یهودی بود و خودش را مسیحی جا زد و تمام انحرافات دین یهود را داخل مسیحیت کرد. بعد پروتستانیزم آخریش بود، یعنی کلاً یهودیت مسیحیت را به یهود تبدیل کرد. امروز پروتستانیزم در خدمت یهود است. مثل واقعیت و وهابیت که امروز کاملاً در اختیار صهیونیسم جهانی است. واقعیت در شیعه و وهابیت در اهل سنت. این ها همه تقصیر یهودی است همان کاری که پونس کرد.

 

چرا این تغییر را نتوانستند در اسلام ایجاد کنند؟

 بحث مفصل است یعنی آنها، زمینه ی یهودی شدن را داشتند. این را هم به خاطر داشته باشید مسیحیت توی بنی اسرائیل است. مسیح هم از بنی اسرائیل به وجود آمده فرهنگ مسیحی هم داخلش است.

 

کتاب سامان سیاسی جوانان، کتاب اول سال 72 که انتشارات عمی چاپ کرده. آنجا می گوید 10 سال آینده را تعیین می کنیم. حالا سال 92 است، خلاصه به شما می گوید این کار را بکنید یعنی قضیه خیلی جدی است. بیشتر از اینها، آن استراتژی است. شما آخرش را دیده اید، بحث های کلی در پنتاگون در چارچوب تئوری شد، شما هنوز ندیده اید اگر ببینید بیشتر دچار فشار می شوید.

 

یعنی قضیه خیلی بزرگ تر از این حرفهاست. شطرنج را به ما نشان ندادند و گفتند شما یکی از مهره هایش هستید. آقایان در دوم خرداد توی این ورطه آنگلوساکسونی افتادند. اگر کار هانتیگتون نبود هرگز دوم خرداد به وجود نمی آمد. من دیدم از آمریکا آمدند و طراحی اش کردند، مجید تهرانیان بود از امریکا، اکبر گنجی، هجاریان، سروش.

 

چه طراحی­ای کردند؟ چه برنامه­ای ریختند؟

دولت سازی بود. همان حکومت نظامی توی عراق. می آیند جشن ملکه را اینجا بگیرند، این ها همه معنی دارد. یا عکس سفیر انگلیس با بچه ای توی بغلش را در مجلات غرب گرای ایران زده اند.

 

پس اصالت فرد که از پروتستانیزم آمده، اصالت جامعه که از مسیحی کاتولیسیزم آمده. ما اصالت خانواده را قبول داریم. ما امت وسط هستیم. نه غیرالمغضوب، یعنی یهودی هستیم. نه والضالین یعنی مسیحی ها هستیم. طبق یک آیه، تکذیب کردن توی سوره حمد. هم سنی ها گفتند هم شیعه ها. گفتند که منظور ما از امت وسط این است که نه آنها هستیم نه اینها، همیشه باید وسط را بگیریم هم اصالت فردی هستیم و هم اصالت جامعه.

 

آقای مطهری این را می گوید« یعنی بنیاد علوم انسانی، ما هستیم».  ما این را از کجا آوردیم. اگر بخواهم مبداء پیشرفت غرب مطرح شود، چارچوب تئوریکش، جایی است که هم یهودی ها مطرح می کنند مثل فوایرواف، هم مسیحی های پروتستانیزم مثل هگل. مبداء ظهور مسیحی این است، خدایی که انسان شد.

 

بحث فوایرواف در کتاب گوهر مسیحیت و ذات مسیحیت، بحثش روشن است. در کارهای هگل هم دیده ام، در تاریخ هگل هم آمده که می گوید در مبداء  خدا تجلی کرد ، مسیح  تجلی کرد و تاریخ شروع شد. آخرش هم همان بازگشت مسیح است. این قضیه چه معنایی دارد؟

 حالا با این تفسیر خودشان در تاریخ ؛ تولید پرده کردند. مبداء را شروع کردند، سیرش را تولید کردند. می گفتند بعد از مسیح ناپلئون است. دومین نفری که تجلی خداست، ناپلئون است. این خیلی جالب است، یک آدم جنایت کار. جانی سوم اش شد هیتلر. چهارمی باید بشود بوش تا آخرالزمان برسد. قضیه دارد تمام می شود، یعنی آخرالزمان، آخر تاریخ. این معنا به شما می گوید، ما  در مقابل اینها هستیم. ما می گوییم تجلی اول تاریخ شیعه، در عاشورا است. مبداء ما عاشورا است. هویت عاشورا چیست؟ یک انسان کامل و خانواده اش است درمقابل یک لشکر حرفه ای جنگی.

 در حادثه عاشورا جنگ امام و یارانش جنگ حرفه ای نیست . یعنی زن ها هستند و بچه هایشان و مردها. اگر شمشیری دارند شمشیر عادی است که همیشه همراهشان است. ولی طرف دیگر همه جنگی هستند، لشکرند. خانواده ها نیامده اند به جنگ. هویت عاشورا در خانواده است. اگر  حضرت زینب نباشد در عاشورا، اگر حضرت رقیه نباشد که نقشی اجرا کند عاشورا سمت دیگری پیدا می کند. مگر علی اصغر کم نقش بازی کرد در تاریخ. مگر علی اکبر کم نقش بازی کرد. همه اینها می توانند نماد قشری باشند. یعنی رقیه دختر زجر کشیده شهید شده تا پسر شش ماهه، تا 18 ساله تا به پیرمردهای 90 ساله. ویژگی اینها در عاطفه است و آن طرف بی رحمی. این طرف شرافت و آن طرف بی شرمی. اما شرافت خانوادگی است. امروز عاشورا اهل بیت است. پس فلسفه تاریخ ما بر فلسفه خانواده قرار گرفته. نه اول مسیح، بعد ناپلئون و بعدش هیتلر.

با معنی اهل بیت که در انسان کامل است و تا عاشورا می رود، معنای علوم انسانی ما روشن می شود. در این قضیه؛ آخرالزمان ما هم آخرالزمان خانواده ای است. یعنی اهل بیت بر می گردند.

 

نشانه ای از پایان در این آغاز خونین داریم؟

بله برای همین روز عاشورا قیامت است. قیامت صغری، یعنی یک طرف همه کرامت و یک طرف همه رذالت و پستی. دیگر هر کس آن آدم های پست را روز عاشورا ببیند حالش به هم می خورد. این طرف آدمهای جمیل، یعنی همه از زیبایی سیرت. قصه ی رقابت ها برای شهادت، حرف هایی که زده شده .چه یاران ، چه اهل بیت، خود امام حسین، اینها هست تا بعدش زینب، امام زین العابدین ـ از شام تا کوفه ـ  

 سیر تاریخ به ما می گوید: آخرالزمان یا  جامعه امام زمانی، همان جامعه ی عاشورایی است، همه از صفا و صمیمیت. یعنی فلسفه ی تاریخ ما فلسفه ی جنگ طلب نیست. اینها هیچ وقت نخواستند بجنگند. امام حسین هیچ جا تیر اول را شلیک نکرد حتی موقعی که شلیک می کرد می توانست بکشد. حتی زمانی که حر رسید سپاهش بسیار کم بود می توانست لشکر حر را نابود کند.

 امام به حر گفت «می خواهم راه سوم را بروم، نه می روم به مدینه نه به کوفه. می روم به راه سوم، باز حر قبول نکرد. روز عاشورا هم امام نخواستند جنگ را شروع کنند. شب عاشورا که حمله کردند به امام و یارانش. گفت «امشب به ما مهلت بدهید». صبح فردا هم هیچ وقت تیر از جانب لشکر امام برای شروع جنگ شلیک نشد. از بنیاد، فلسفه ی ما، فلسفه ی تاریخ ما براساس مهدویت است و بر اساس صلح طلبی نه جنگ طلبی. بنیاد تمام پیشرفت غرب در آنگلوساکسونهاست و یهودی ها. همه جنگ و کشت و کشتار است. یعنی اسرائیل برای جنگ آفریده شده است.

اصلاً تورات موجود بر مبنای جنگ است!

آیاتش جنگی است، مثلا پادشاهی باسگولار و همه قصه هایش. ما در بنیاد تئوری مان اصلا جنگ نداریم همه صلح است و خانواده است. خانواده باید حفظ شود، خانواده به جنگ نمی رود. من در این بحث نگفتم اینها غضب شده ها هستند. آنها گمراه هستند به همین دلیل یهودیت مسیحیت را پر کرده. ولی در اسلام کاری  نکرد. یعنی وهابیت قشر قلیلی از اهل سنت است. قشر عظیم اهل سنت، عاشق اهل بیت هستند. به عربستان نگاه کنید. من پاکستان که بودم، اهل سنت عاشق اهل بیت هستند. شیعه ها فاجعه به وجود آوردند، اشکال در شیعه هاست. شیعه ها مشرک هستند، آنجا ما هم باشیم می گوییم مشرک هستیم. آقای فاضل لنکرانی فتوایش یکی است، آقای بروجردی هم فتوایش یکی است. جهالت در اهل تشیع آنجاست که باعث تولید هندویسم شرکی شیعه شده وگر نه عربستان با ما مشکل ندارد. من رفتم نگاه کردم کارکردم.

 اهل سنت که همه اش وهابیت نیست. ما اشتباه می کنیم. ما بی خود داریم در گیر می شویم. همین طور که شیعه بهاییت نیست.

این کفر و شرک است. یهود کارش این است که مذهب تولید می کند. یهود می خواهد نابود کند مذهب را. پروتستانیزم را به همین خاطر علم  کردند که کاتولیسم را نابود کنند. در نتیجه مذهب ما مذهب پرده ی وسط است.

 پس عقل هم هست. عقلانیت ابزاری که در فلسفه تاریخ غرب آمده با همین اصالت فرد و اصالت جامعه، خانواده را نابود کرد، احساسات را نابودکرد. آدم ها توی غرب دچار معلولیت روحی و ذهنی هستند. یعنی با آنها که صحبت می کنید کمی درحرف زدن درمی مانند. حالا عده ای می روند و تمدن ویترینی اشان را می بینند و خوششان می آید؛ همین ها هم باید به شعورشان شک کرد.

  این همان عقلانیت ابزاری است. سکسشان هم همان سکس دستشویی است دیگر. یعنی هیچ وقت سکس لذت بخش خانواده ای ایرانی و احساساتی و حتی روستایی ما را نمی توانند تجربه کنند. دختری آمده بود و شیعه شد، مردم شناس هم بود. هیچ بحث علمی با او نکردند گفت چرا؟ گفتند خانواده در ایران نیست. آنجا پدر و مادر را از طریق رابطه ی جنسی  می شناسیم، یعنی هر کس با زنی همبستر شد و زن حامله شد. آنوقت برای بچه، مرد می شود پدر و زن می شود مادر، همین ، صرف یک رابطه جنسی می شود خانواده. یعنی آن قداست پدر و مادر را ندارند. آنجا این هویت را ندارند و به  این در غرب شدیدا محتاج هستند.

 این خیلی وحشتناک است این بحث که می گویم و بحث مهمی هست. روی این اساس شما و هم سالان شما باید این کار را بکنند،  فضای علوم انسانی ما براساس عاشورا تا امام زمان و جامعه پس از ظهور بنا شود. جامعه ی صفا، صمیمیت، خانواده و صلح طلبی توی بعد بین المللی این هاست. ودنیا این طور دارد کم کم جذب امام زمان می شود. غیر از نخاله هایی که همیشه جنایتکار بوده اند و در جهان آنها وارث اینها هستند. روی این حساب با مردم طرف هستند یعنی خود مردم امریکا امثال بوش را خواهند کشت. ظهور امام زمان چون قصه اش تجلی است تجلی خود خداست و دین هم هست ، مردم می پذیرندش و به دنبالش می دوند. برای همین الان مهدویت مقوله بسیار مهمی شده. حالا شمشیر تیزما در جهان امروز مهدویت است. اما این مهدویت متأسفانه در عقب ماندگی فکری و علمی کمی دارد رنگ می بازد. نه احادیثی در آن مطالبه می شود و نه نظام بندی می شود.

  در موسسه انتظار نور صحبت هایی آنجا داشته ام. ساختار جامعه پس از ظهور را گفته ام، آنجا ساختار معرفتی اش را گفته ام، ساختار فرهنگی اش را گفته ام. خیلی هم جاخوردند کسی هم که آنجا بود به من گفت سخنرای شما را کسی اینجا نکرده بود. این ها همه را ما انجام داده ایم ولی هنوز ضعیف هستیم. نتوانستیم مهدویت را  تجلی بدهیم که حتی یهودی ها هم  بفهمند یا مسیحی ها هم بفهمند یا دنیا درک کند.

 

فرق مهدویت با ما مهدویت اهل سنت چیست؟

بحثی که با بچه های اهل سنت در دانشگاه تهران داشتیم، انسان شناسی بود. بحث عاشورا و مهدویت را باز کردند. در بعد معرفت شناسی و بعد روش شناسی، امام موجود غائب، فرقش با امام لاموجود آینده که می آید چیست؟ در تئوری چه اثری بر علوم انسانی می گذارد؟

 موقعی که ما این را می گوییم، روش شناسی مان عوض می شود. مسیحیت که ما می گویم دائم با آن در تماس باشیم، شروع کرده به مکتب تفسیری. بلافاصله مکتب شعوری، در علوم انسانی یعنی اولین دانشگاه ما از علم حضوری شروع می شود و به علم حضوری می رسد. تمام روش شناسی اش روی این است. یعنی همه این ها بعد مسیحیت است. اما در بعد یهودیت، امام پس از ظهور مسیح متولد می شود. مثل اهل سنت خودمان و آینده ظهور خواهد کرد. یعنی مسیح نیست که از آلمان بیاید. هنوز مسیحی نیامده که به آسمان برود و برگردد. پشت این قصه چارچوب معنایی وجود ندارد. پس ما اگر می گوییم عرفانی است. چون امام از پس پرده بر ما فیض می کند و ما شهود داریم.

  من علوم انسانی هستم اما، من آخوندی نمی خواهم درس بدهم. می خواهم با هگل بررسی کنم، ببینم چه چیزی در می آید؟ دعاها در مورد آینده چارچوب بسیار مهمی را مطرح می کنند این دعاها و زیارت ها چارچوب معرفتی است. چارچوب روش شناسی است. پس امام زمانی که ظهور دارد ظهورش، ظهور خاصی است. مثل غیب و شهادت است و در جهت غائب و جهت شهادت و شما در محضر امام زمان هم هستی.

 یکی از خانم های دانشجو که از اهل سنت بود در مورد بحثی که پیش آمد. به من گفت پس ما چی داریم؟. الان در کردستان همان خانم استاد دانشگاه است. خیلی باهوش هم بود. گفت پس ما سنی ها چی داریم؟ گفتم نمی دانم، خودتان باید بگویید. شما که عاشورا ندارید. ظهور امام زمان ندارید. امام غایب ندارید. ما همه چی داریم ولی خام خواریم، اگر علمایمان دچار غرب زدگی می شوند چون خام خواری غرب را می کنند. اگر قرآن، احادیث، اهل بیت و امام زمان را ـ به قول آقای بهجت قرآن و عترت را ـ نمی توانیم چیزی ازش در بیاوریم در علوم انسانی جهان امروز به دلیل خام خواری ماست.

 یعنی «عرضه پس تنتقو» به قول امیرالمومنین نداریم. بحارالانوار، تزئین خانه علماست. یعنی الان یکسری تزئین می خرند ودرخانه به عنوان تزئین استفاده می کنند. چند نفر از آقایان هم اول تا آخر بحارالانوار را خوانده اند. چند تا آقایان یک دوره اصول کافی را خوانده اند. چند تا کتابی که الف و لام حرف است یا معرفه است. چند تا از احادیث را همین طوری حفظ کرده. مثل همان احادیث کلان فکری شان، مثل اصول کافی . من دارم می بینم چه بحثی است.

 زمانی که می خواهند عقل را خدشه دار کنند، می آیند رای می گیرند. ربطی به عقل اصلاً ندارد ما حتی مفهوم شناسی احادیث را داریم اشتباه می کنیم. چه برسد به این ها. رای و عقل دوتاست. آقا جان قیاس و عقل دوتاست. این چطور بحث کردن است. حوزه به شدت غافل است از عترت به معنای واقعی اش. اصول فقه جای عترت را گرفته. چه کسی باسوادتر است کسی که اصول فقه را بیشتر درس می دهد، یک دوره 18 ساله اصول فقه می شود مرکز فصل آحاد.

 اما اگر یک جوان 18 ساله بیاید درس به طلبه ها بدهد چه؟، فضل است؛ نه؛ می گویند بلد نیست. یکی از علمای بزرگ همین جا به من گفت اگر با اصول فقه بجنگی بهت می گویند بی سواد.

 یعنی اصول فقه می شود، مظهر سواد . علامه طباطبایی که تفسیر درس می دهد محصول بی سواد حوزه است. این کار را سر ما آورده اند. به نظر بنده  یهود هم سر ما آورده. ما امام زمان را خام خواریم. زیارت های امام زمان ، امام حسین، دعای ندبه، دعای عهد و همه اینها خام خواریست. یعنی پر از فلسفه تاریخ است من حاضرم این را اثبات کنیم.

 از اینکه به سوالات ما جواب دادید، تشکر می کنیم و امیدواریم وقت دیگری این بحث را ادامه بدهیم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط منتظر  | 
 

مراسم تشییع پیکر مطهر آیت الله مشکینی برگزار شد
تهران- ایسکانیوز: مراسم تشییع پیکر مطهر آیت الله علی مشکینی ، رییس مجلس خبرگان رهبری از دقایقی پیش آغاز شد.

 

به گزارش گروه سیاسی ایسکانیوز،پیکر این عالم نستوه و وارسته بر روی دستان خیل عظیم اقشار مختلف مردم که از جای جای میهن اسلامی به تهران آمده اند از مقابل دانشگاه تهران به سمت میدان انقلاب در حال تشییع است.
در این مراسم بسیاری از مسوولان لشکری و کشوری از جمله دکتراحمدی نژاد ،حداد عادل ، هاشمی شاهرودی، اعضای هیات دولت و چهره هایی همچون آیت الله احمد جنتی ، محمدی ری شهری ، دکتر علی لاریجانی ، دکتر حسن روحانی ،‌ حجت الاسلام دری نجف آبادی ، آیت الله محمد یزدی ، حجت الاسلام و المسلمین موحدی کرمانی و آیت الله مهدوی کنی حضور دارند.
همچنین استادان حوزه های علمیه سراسر ایران ،‌ استادان دانشگاه ، ائمه جمعه برای وداع با پیکر پاک آیت الله علی مشکینی وارد دانشگاه تهران شده اند.
پیکر پاک این عالم جلیل القدر پس از تشییع در تهران روز پنج شنبه 11 مرداد ماه در قم و از مسجد امام حسن عسکری( ع) به طرف حرم مطهر حضرت معصومه(س) تشییع و در آنجا به خاک سپرده خواهد شد.
آیت الله مشکینی که در بیمارستان بقیه الله تهران بستری بود روز دوشنبه 8 مردادماه در سن 86 سالگی دار فانی را وداع گفت.
آیة‌الله‌ علی‌ اکبر فیض‌، معروف‌ به‌ مشکینی‌ در سال‌ 1300 هجری‌ شمسی‌ در روستایی‌ از توابع‌ بلوک‌ مشکین‌ و در میان‌ خانواده‌ای‌ متدین‌ و اهل‌ علم‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود. پدرش‌ از اهل‌ علم‌ بود و در کسوت‌ روحانیت‌ به‌ تحصیل‌ علم‌ و رتق‌ و فتق‌ امور مردم‌ می‌پرداخت‌.
دولت جمهوری اسلامی ایران با صدور پیامی ارتحال آیت‌الله مشکینی را تسلیت گفت و امروز چهارشنبه را در سراسر ایران و روزهای چهارشنبه و پنج‌شنبه را در استان قم عزای عمومی اعلام کرد.
خبرگزاری ایسکانیوز فقدان این عالم مجاهد و نستوه را به ملت ایران و مسلمانان جهان تسلیت می گوید و از ایزد منان درخواست علو درجات را برای ایشان مسالت می کند.


+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/12ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط منتظر  | 
صمیمی تراز رویا!!!

بي تو دلگير است دنيا پس نمي آيي چرا؟ تکسوار آرزو ها پس نمي آيي چرا؟ کوچه تاريک است و تنها چلچراغ انتظار مي کند روشن شبم را پس نمي آيي چرا؟ اسمان اين روزها بي تو غريبي ميکند اي صميمي مثل رويا پس نمي آيي چرا؟


+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/09ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط منتظر  |