الهي!
عاجز و سرگردانم.
نه آنچه دارم،دانم؛
نه آنچه دانم،دارم.
الهي!
اگر بر دار كني،رواست؛
مهجــــور مكن.
و اگر بدوزخ فرستي،رضاست؛
از خود دور مكن.
الهي!
مكش اين چراغ افروخته را
و مسوز اين دلِ سوخته را
الهي!
هر كه را براندازي،
با درويشان دراندازي.
الهي!
همه تو!
ما هيچ!
سخن اينست
بر خود مپيچ
الهي!
گفتي كريمم؛
اميـــد بدان تمامست
تا كرم تو درميان است
نا اميـــدي حرامست.
الهي!
طاعت فرمودي و توفيق بازداشتي
از معصيت منع كردي ، برآن داشتي.
اي دير خشم زود آتشي!
آخر مرا در فراق بگذاشتي!
الهي!
امانت را مي نهادي!
دانستي كه چنينم.
الهي!
تا از مهر تو اثر آمد
همه مهر ها بسر آمد.
الهي!
من كيم كه تو را خواهم؟
چون من از قيمت خويش آگاهم.
دل و دوست يافتن پادشاهي ست
بيدل و دوست زيستن گمراهيست
گفت نوشي است همه زهـــــر
و خاموشي زهريست همه نوش
خواجه عبدالله انصاري

باده بالایی ست امشب باده از بالا بریز
آتش تبریز را در جان مولانا بریز
ای ضیاء الحق، شبم از نور شمس الدین تهی ست
این دو روز مانده را دردی به جان ما بریز!
لای لای مادران جز "لا اله" درد نیست
شیر "لا" نوشیده ام من، شربت "الّا" بریز
گرچه لبریزیم از زخم کهن، امّا بزن
گرچه تلخ است این شراب خانگی، امّا بریز
ما همه خاکستر توفان و خورشیدیم و موج
مشتی از خاکستر ما بر سر دریا بریز
زیر دلق خود چه داری، زاهد دنیاپرست!
از می فردا چه می گویی؟ همین حالا بریز
این رجب ها در من آغاز طلوعی تازه است
شور شعبان است در من، شور عاشورا بریز
ای گل مولا نفس فرسود دنیایم مخواه
بر سر قبرم چو می آیی گل مولا بریز
عليرضا قزوه

خدایا هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.
خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است.
خدایا نگذار دروغ بگویم زیرا دروغ ظلم کثیفی است.
خدایا محتاجم نکن که تهمت به کسی بزنم زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است.
خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد.
خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کفرخدای بزرگ است.
شهيد دكتر چمران


علم نبى گرچه کف حيدر است
نشئه اين باده ولى کوثر است
اى که دل از فاطمهات دور شد
باطن قرآن ز تو مستور شد
هر دم از اين باغ گل دين دمد
مريم از اين سوره ياسين دمد
آى محمد که تو را کوثرست
دشمن تو شانئکَ الابتر است
هين نفس فاطمهات بس ترا
معنى «و الصبح تنفس» ترا
معنى «والليل اذا عسعس» است
فاطمه دارى تو محمد بس است
رايحه باغ گل نوريان
شيشه دربسته کافوريان
بر سر تختى که جلال شه است
پارهاى از جان پيمبر مَه است
هين پر حوراء ز انسيّه دان
مرجع اين راضيه، مرضيه دان
اى ز مثال تو چمن گشته فرش
نور تو گُل ريخته بر ساق عرش
دين محمد به همين خاتمه ست
ذکر على «فاطمه يا فاطمه» ست
گرچه محمد دُر تنزيه سفت
حضرت زهراست که تسبيح گفت
خمِّ غدير از کف اين مَي تَرَست
زانکه على ساقى اين کوثر است
آينه آورد ز ربّ جليل
بعد پيمبر به چه کس جبرئيل
نَى که گل تاج شهان فاطمهست
علت تنزيل جهان فاطمهست
کوثر و ياسين به هم آميختند
طرح گُل فاطمه را ريختند
اى ز خداوند مجسم شده
آسيه و نرگس و مريم شده
روزيِ گل پيرهنان ميدهد
فاطمه چون بوى جنان ميدهد
شعله به جان گل و نسرين زده
غنچه طاها که ز ياسين زده
اى چمن جلوه آيينه کشت
فاطمهاى گو که ببويى بهشت
عطر بهشت از چمن فاطمهست
بوى گل و ياسمن فاطمهست
بحر محمد، يَم حيدر خروش
معنى سين فاطمه سبزپوش
شعر از: احمد عزيزى






