تبليغاتX
امیدمنتظر
تقدیم به پیشگاه بقیةالله الأعظم

 

کهنه صرّافان دنیا از تصرّف می خورند

از عدالت می نویسند٬ از تخلف می خورند

 می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است

دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند

 این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟

ناقدان از سفرۀ چرب تعارف می خورند

 عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند

عارفان هم  دزدکی نان تصوّف می خورند

 یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!

کلفت دین اند و دنیا، از تکلّف می خورند

 آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام

گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!


+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/27ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط منتظر  | 
 

 

گاومیشان فرق گاو و خر نمی دانند چیست

غیر خواب و خور ٬  بجز بستر نمی دانند چیست

 

داد از این گاوان که خود را هم ز خاطر برده اند

آه از این خرها که حتی خر نمی دانند چیست

 

نیستند اینان به غیر از لوطی و عنتر ٬ ولی

فرق بین لوطی و عنتر نمی دانند چیست

 

کرم ابریشم ؟ نه ٬ اینها کرم های خاکی اند

آخر این بی دست و پایان پر نمی دانند چیست

 

پوچی محض اند این بیگانگان با درد و داغ

غم نمی فهمند٬ چشم تر نمی دانند چیست

 

روسیاهان هوی٬ در غرب تاریک هوس

عشق را در مشرق خاور نمی دانند چیست

 

آیت خورشید را بگذار هرگز نشنوند

جز نگاه کور و حرف کر نمی دانند چیست

 

می به چشم این جماعت باده انگوری است

معنی عرفانی ساغر نمی دانند چیست

 

خواستم از آتش محشر به جان هاشان زنم

باز دیدم آتش محشر نمی دانند چیست

 

با علی مردان دنیا دم چو مرحب می زنند

شاید اینان ضربت حیدر نمی دانند چیست

 

مهرشان قهر است و آتش٬ دین شان کفر است و کین

فرق ابراهیم با آذر نمی دانند چیست

 

ترسی از روز قیامت نیست در قاموس شان

بی حسابان دغل ٬ دفتر نمی دانند چیست

 

خواستم از مهر مادر نقل قولی آورم

دیدم این بی مادران٬ مادر نمی دانند چیست

 

دور از سرچشمه کوثر ٬ سیاست پیشگان

ابترند و معنی ابتر نمی دانند چیست

 

این طرف شوریدگان محشر زلفش مدام

شعله می نوشند و خاکستر نمی دانند چیست

 

با دل خونین به پابوس نگاهش می روند

کشتگان ابرویش خنجر نمی دانند چیست

 

«علیرضا قزوه»


+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/19ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط منتظر  | 
 

الهـــــــــــي؛

ترسم از آن روز كه در برابر آزمايشات تو قرار گيرم و در خود نباشم!

الهــــــــــي؛

اگر آن روز فرا رسد، تو مرا با تمام كرم و جودي كه داري،از اين امتحان سربلند بدار؛

همچون پدري مهربان،

نه!

شايسته و سزاوار نمي بينم تا تو را حائز جسم و شخصيت بدانم.

تو روح وجودي من هستي!

پروردگار من؛

رهايم مكن! بي توهيچ و پوچم ...

رهايم مكن!

كه تمام وجودم از توست؛هستي من.

رهايم مكن!

كه اگر مرا تنها بگذاري فنا مي شوم!

رهايم مكن!

با تو هستي ام،وجودم،جسم و جانم طراوت و آرامش مي يابد.

خدايا؛

دستم گير و مرا تا پلكان سعادت راهنمايي كن.

رهايم مكن!

نه؛

تازه اول راهم...

پله ها مانده ست براي عبور و طي كردن

هنوز راه زيادي در پيش است!

خدايا؛

مي گويم وقتي اولين پله را قدم گذاشتم، باز هم

رهايم مكن!

انتظارم از تو اينست،

 تا راه را نشانم بدي.

.

.

نشانم دادي؟!

شـــــكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر .    .   .

ولي؛ باز هم

رهايم مكن!

من در تمام آن مراحل،

نيازمند جـــــــــود و كــــــــــرم و غفـــــــــــــــران تو ام.

خدايا؛

دستم گير و مرا برسان . . .

 

 

التماس دعـــــــا

"ادامه دارد"


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط منتظر  | 
 

عيد سعيد فطر مبارك باد!!!

 

عيــــــــــد رمضان آمد و ماه رمضــــــــان رفت

*

صد شكـــر كه اين آمد و صد حيف كه آن رفت


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط منتظر  | 
   

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان

شب قدر است٬  لبخندی بزن ٬ مولای درویشان!

 

اگر همسو نمی گردند با فریادهای تو

نمی گریند دل ریشان ٬ نمی چرخند درویشان

 

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند

فراوان اند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

 

رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری

نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

 

به مرگ زندگی!... من مرگ را هم زندگی کردم

جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان

 

شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من

تبسم عیدی من باد ٬ بادا عیدی ایشان

 

«قزوه»


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط منتظر  |