تبليغاتX
امیدمنتظر
تقدیم به پیشگاه بقیةالله الأعظم

 

بعد تو چندین قیامت دیر شد، ما را ببخش

مِهر مُرد و ماه  در زنجیر شد، ما را ببخش

 

راوی این قصّه از یعقوب یادی هم نکرد

یوسف این قصّه دیگر پیر شد ما را ببخش

 

نازنینا عدل ما را کشت، تو دیگر مکش 

 مهربانا ظلم عالمگیر شد، ما را ببخش

 

از حدیث قدسی چشمت کسی شرحی نخواند

مصحف زلف تو بد تفسیر شد، ما را ببخش

 

ما ندانستیم رازعقل و سرّعشق چیست

عقل مُرد و عاشقی تحقیر شد، ما را ببخش

 

تیرمان بر سنگ خورد و خون مان بر خاک ریخت

سهم مان دنیای پر نخجیر شد، ما را ببخش

 

مدّتی گر عاشقی از یاد رفت از ما مرنج

اندکی گر مثنوی تأخیر شد ما را ببخش

 


پی نوشت۱: شعر از علیرضا قزوه --->۱۴آبان۱۳۸۸

پی نوشت۲:


+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط منتظر  | 
 

عمریست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم       دست شفاعت هر زمان در نیک نامی می‌زنم
بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود       دامی به راهی می‌نهم مرغی به دامی می‌زنم
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو       حالی من اندر عاشقی داو تمامی می‌زنم
تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی       گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی می‌زنم
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل       نقش خیالی می‌کشم فال دوامی می‌زنم
دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را       این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می‌زنم
با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبم       در مجلس روحانیان گه گاه جامی می‌زنم


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط منتظر  | 
به نام خدا

 

گوینــد رمـز عشق مگوییــــد و مشنوید

            مشــکل حکایتیست که تقــریــر می کننــد.(۱)

 

الهی!

بیاموز تا سرِّ دین بدانیم،بیفروز تا در تاریکی نمانیم.تلقین کن تا آداب شرع بدانیم.

تو نواز که دیگران ندانند.تو بساز که دیگران نتوانند.همه را از خودپرستی

رهایی ده،همه را بخود آشنایی ده،همه را ازمکر شیطان نگاهدار،همه را از

آفت نفس آگاه دار ...(۲)


پی نوشت ۱: این هم حکایتیست!

پی نوشت ۲:محض اطلاع ۱و۲ هیچ ربطی به هم ندارند!!!  اینو خودمم میدونم

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/16ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط منتظر  | 
به نام خدا

 

سلام ...

عیــــدتون مبارک

طاعاتتون قبول باشه إن شاءالله.

ماه رمضان تموم شد

خیـــــــــلی زود گذشت(!)

باورم نمیشه

 

آمدیم از سفر دور و دراز رمضان

پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا

هر چه دل بود شکستیم به ساز رمضان

سر به آیینه ی "الغوث" زدم در شب قدر

آب شد زمزمه ی راز و نیاز رمضان

دیدم این "قدر" همان آینه ی "خلّصنا"ست

دیدم آیینه ام از سوز و گداز رمضان

بیش از این ناز نخواهیم کشید از دنیا

بعد از این دست من و دامن ناز رمضان

نکند چشم ببندم به سحرهای سلوک

نکند بسته شود دیده ی باز رمضان

صبح با باده ی شعبان و رجب آمده بود

آن که دیروز مرا داد جواز رمضان

شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع

خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط منتظر  | 
 

الهی ! به حقّ خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده .

الهی ! ما همه بيچاره ايم و تنها تو چاره اي ، و ما همه هيچ كاره ايم و تنها تو كاره اي .

الهی ! از پاي تا فرقم ، در نور تو غرقم . « يا نورَ السموات و الارض ، أنعمتَ فَزِدْ »

الهی ! واي بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم .

الهی ! چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم .

الهی ! چگونه گويم نشناختمت كه شناختمت ، و چگونه گويم شناختمت كه نشناختمت .

الهی ! چون عوامل طاحونه ، چشم بسته و تن خسته ام ؛ راه بسيار مي روم و مسافتي نمي پيمايم . وايِ من اگر دستم نگيري و رهايي ام ندهي .

الهی ! خودت مي داني كه درياي دلم را جزر و مدّ است ؛ « يا باسط » بسطم ده ، و « يا قابض » قبضم كن.

الهی !  ناتوانم و در راهم و گردنه هاي سخت در پيش است و رهزن هاي بسيار در كمين و بار گران بر دوش .

الهی ! از روي آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام ، از انس و جان شرمنده ام ، حتّي از روي شيطان شرمنده ام ، كه همه در كار خود استوارند و اين سست عهد ، ناپايدار.

الهی ! عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه بايد كرد ؟

الهی ! عارفان گويند « عرِّفني نفسَك » ، اين جاهل گويد « عرِّفني نفسي»

الهی !  آزمودم تا شكم داير است ، دل باير است . « يا مَن يُحيي الارض الميته » دلِ دايرم ده.


پی نوشت ۱: و ما أدراک ما لیلةالقدر . . .

پی نوشت ۲: التماس دعــــــا


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط منتظر  | 
دست مرا گرفت که باری چه چیده ای

گفتم دلی به رنگ غزل یا قصیده ای

گفت آنچه دیده ای همه عکس خیال توست

رنگی به غیر خویش در آیینه دیده ای؟

با خنده گفت اشک کدامین شبانگهی

با گریه گفتم آه کدامین سپیده ای

در من نشست نعره شیر شکسته ای

در من دوید آهوی از  خود رمیده ای

می رفتم از غلاف غم خود رها شوم

فریاد زد که خنجر دلتنگ دیده ای؟

هفتاد باغ در پی بویش غزل شدم

تا دست من رسید به سیب رسیده ای

هر صبح و شام  یکسره خون گریه می کند

درشیشه دلم پری سربریده ای


پی نوشت: همینطوری !!! دلم خیــــــلی گرفته بود ......


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط منتظر  | 
 

به نام خدا

سلام

 

إن شاءالله فردا عازم مشهد مقدس می شویم.

خدارو شکر میکنم که این سفر رو روزیم کرد

چون مدتها بود بی تاب و مشتاقش بودم

 

یا امام رضا ...

خیلی وقت بود منتظر بودم دعوتم کنی

و حالا شکر که این انتظار به پایان رسید

یا امام رضا ...

دلم و  گره زدم به پنجره ات دارم میام

دوست دارم تا من بیام اون گره ها رو واکنی

.

.

.

دوست دارم که از حالا تا صبح محشر همیشه

من به تو رضا بگم ، توهم منو رضا کنی

 

داریم کم کم به ماه مبارک رمضان نزدیک میشیم.

چه زود گذشتند ماههای مبارک رجب و شعبان!

همین چند وقت پیش بود(قبل از شروع ماه رجب)در وبلاگ دوستی خوندم:

اون هایی که انسان های بسیار موفقی در روی زمین بوده اند و بخصوص در زمینه معنوی به این موفقیت های بزرگ دست پیدا کرده اند، اتفاق نظر دارند که سه ماه رجب،شعبان و رمضان بهترین زمان ها برای پرداختن به خود است چرا که آرام آرام دست و پای دل از بند های ابلیسی باز می شود...

حالا این دو ماه که مثل برق و باد گذشت!

حواسمون باشد ماه مبارک رمضان را از دست ندیم(!)

 

این روزها اگر دلتون لرزید

و

اشکتون لبریز شد ، برای بنده ی حقیــــــر هم دعـــــــا بفرمایید

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط منتظر  | 

 آهنگــر
 
لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است : «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن».
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط منتظر  | 
 

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

(قیصر امین پور)


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/27ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط منتظر  | 
 

به بازار رضای او دو  روزی کسب وجدان کن

متاع حسن خود را می فروشی؟ رد احسان کن

حراجی تازه در بازار مهر دوست افتاده ست

اگرچه نرخ لبخند تو ارزان است ارزان کن

به آب دیده ات هر صبح دل را شستشویی ده

دکان دوست  را پاکیزه با جاروب مژگان کن

چراغان جهان غیر از چراغان دل خود نیست

جهانی را چراغان کرده ای خود را چراغان کن

 اگر طوف نگاهش می کنی چشمی ببین خود را

اگر در زلف او پیچیده ای حالی پریشان کن

عمارت ها که کردی قصر شیطان بود بر هم زن

عبادت ها که داری مسجد شرک است ویران کن

چو ابراهیم ادهم در مقام دوست مهمان باش

به زمزم می رسی اما حذر از دلو سلطان کن

شکستی این همه بت را و آخر بت شدی در خود

مسلمان کافرا روزی بت خود را مسلمان کن

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط منتظر  |